تبلیغات
ღ ღ ღتنها غریبهღ ღ ღ

































ღ ღ ღتنها غریبهღ ღ ღ

**** تمام تاریکی های دنیا نمیتوانند بر روشنایی یه شمع کوچک غلبه کنند ***

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی


نوشته شده در جمعه 7 مرداد 1390 ساعت 10:27 ب.ظ توسط باران نظرات |

 
یك روز زندگی ، دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. 
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سكوت كرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سكوت كرد. 
 
به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزیزم، اما یك روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یك روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن." 
 
 
لا به لای هق هقش گفت: "اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد؟ ..." 
 
 
خدا گفت: "آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند، گویی هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به كارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن." 
 
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حركت كند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف كنم.." 
 
آن وقت شروع به دویدن كرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد كه دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ..... 
 
او در آن یك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... 
 

 
اما در همان یك روز دست بر پوست درختی كشید، روی چمن خوابید، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. 
 
او در همان یك روز زندگی كرد. 
 
فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زیست!" 
 
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.. 
 
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟ 

نوشته شده در جمعه 23 اردیبهشت 1390 ساعت 07:43 ب.ظ توسط باران نظرات |

روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد . او از پیدا كردن این پول ،آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شده . این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج ) !!! او در مدت زندگیش ، 296 سكه 1 سنتی ، 48 سكه 5 سنتی ، 19 سكه 10 سنتی ، 16 سكه 25 سنتی ، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده 1 دلاری پیدا كرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت . در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین كمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی كه از شكلی به شكل دیگر در می آمدند ، ندید . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد...


نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت 1390 ساعت 10:35 ب.ظ توسط باران نظرات |

امروز صبح كه از خواب بیدار شدى،نگاهت مى كردم و امیدوار بودم كه با من حرف بزنى.

حتى براى چند كلمه.

اما متوجه شدم كه خیلى مشغولى مشغول انتخاب لباسى كه مى خواستى بپوشى!

وقتى داشتى این طرف و آن طرف مى دویدى تا حاضر شوى فكر مى كردم چند دقیقه اى وقت دارى كه به من بگویى سلام،اما تو خیلى مشغول بودى.

یك بار مجبور شدى منتظر بمانى و به مدت یك ربع كارى نداشتى جز آنكه روى یك صندلى بنشینى.

بعد دیدمت كه از جا پریدى.خیال كردم مى خواهى با من صحبت كنى،اما در عوض به طرف تلفن رفتى وبه دوستت تلفن كردى تا از آخرین شایعات با خبر شوى.

تمام روز با صبورى منتظرت بودم،با اون همه كارهاى مختلف گمان مى كنم كه اصلا وقت نداشتى با من صحبت كنى.

متوجه شدم قبل از ناهار هى دور و برت را نگاه مى كنى،شاید چون خجالت مى كشیدى كه با من صحبت كنى،سرت را به سوى من خم نكردى.

تو به خانه رفتى و به نظر مى رسید هنوز خیلى كارها براى انجام دادن دارى.بعد از انجام دادن چند كار،تلویزیون را روشن كردى،نمى دانم تلویزیون را دوست دارى یا نه؟در آن چیزهاى زیادى نشان مى دهندو تو هر روز مدت زیادى را جلوى آن مى گذرانى،در حالى كه درباره هیچ چیز فكر نمى كنى وفقط از برنامه هایش لذت مى برى...

باز هم صبورانه انتظارت را كشیدم و تو در حالى كه تلویزیون را نگاه كردى شام خوردى،و باز هم با من صحبت نكردى.

موقع خواب... فكر مى كنم خیلى خسته بودى،بعد از آنكه به اعضاى خانواده ات شب بخیر گفتى،به رختخواب رفتى و فورا به خواب رفتى.

اشكالى ندارد احتمالا متوجه نشدى كه من همیشه در كنارت وبراى كمك به تو آماده ام.

من صبورم بیش از آنچه تو فكرش را كنى،حتى دلم مى خواهد كه یادت بدهم تو چطور با دیگران صبور باشى.

من آنقدر دوستت دارم كه هر روز منتظرت هستم.

منتظره یك سر تكان دادن،دعا،فكر یا گوشه اى از قلبت كه متشكر باشد.

خوب من باز هم منتظرت هستم،سراسر پر از عشق تو...

به امید آنكه شاید امروز كمى هم به من وقت دهى،نمى دانم آیا وقت كردى نوشته را بخوانى؟!

اگرنه مى فهمم و هنوز هم دوستت دارم...

دوست و دوستدارت:خدا.


نوشته شده در شنبه 10 اردیبهشت 1390 ساعت 09:41 ب.ظ توسط باران نظرات |




سلام به همه دوستای خوبم  از این به بعد وبلاکم هر 3 روز یه بار آپ میشه
و اگر نتونستم خببرتون کنم ازم دلگیر نشید چون وقت نمیکنم که به همه خبر بدم
دوستتون دارم باران

نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 ساعت 11:19 ب.ظ توسط باران نظرات |

اگر مهربان باشى تو را به داشتن انگیزه هاى پنهان متهم مى كنند....ولى مهربان باش.

اگر موفق باشى دوستان دروغین و دشمنان حقیقى خواهى یافت....ولى موفق باش.

اگر شریف و درستكار باشى فریبت مى دهند....ولى شریف و درستكار باش.

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده اى شاید یك شبه ویران كنند....ولى سازنده باش.

اگر به شادمانى و آرامش دست یابى حسادت مى كنند.... ولى شادمان باش.

نیكى هاى درونت را فراموش مى كنند.... ولى نیكوكار باش.

بهترین هاى خود را به دنیا ببخش حتى‌اگر هیچ گاه كافى نباشد.

و در نهایت مى بینى

هر آنچه هست میان تو و خداست

نه میان تو و مردم!


نوشته شده در سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 ساعت 03:00 ق.ظ توسط باران نظرات |

من بالاخره اومدم، و بد از یه مدت طولانی که پیشتون نبودم، می‌خوام بیام و بنویسم و کنار شما باشم( البته امید وارم)، نمیخوام بهونه وقت را بیارم ولی‌ خدایی یه‌جوری هم حوصله نداشتم.....

بذار مرور کنیم تو این چند وقت چه اتفاق‌های افتاده که من نبودام، ولنتاین حیف بود که پیشتون نبودام، کادو که گیرم نیومد، دوست پسر کجا بود ؟؟؟؟شاید ساله دیگه ....

الان هم که نزدیک عید هستیم و حتما همگی خوشحالید و مشغول خرید عید و چیدن سفره هفت سین هستید، حتما اون ماهی‌ کوچولو توی تنگ شیشه ایش حسابی‌ ذوق زده است و منتظر تحویل ساله، حتما خیلی‌‌هاتون دارید خودتون را آماده مسافرت می‌کنید و بعضی‌‌هاتون هم منتظر مهمونیس، به هر حال در هر صورت و هر جای که هستید امید وارم یک خوشحال باشید، کنار خونوادتون باشید و همیشه سالم و سلامت باشیم،

بیاد تو این سال جدید برای همه مریض‌های که توی بیمارستان هستن دعا کنیم که همه سلامتی‌ پیدا کنند و دوباره به خونه برگردان، بیاد برای اون‌های که یک سال هیچ سقفی بالای سرشون باری خوابیدن نداشتن دعا کنیم، بیاد برای اون کسیی‌ دعا کنیم که غذا برای خوردن نداشتن و روز‌ها و شب‌ها را با گشنگی پشت سر میذاشتن، بیاد دعا کنیم برای همدیگه و برای همه

خوشحالم برای همتون که الان توی ایران هستید و اون حال و هوای زیبای و واقعا دوست داشتنی دم عید را احساس می‌کنید، این همه تاسفم بخاطر اینه که خودم ایران نیستم و از داشتن این زیبا‌ها محروم هستم و از شما می‌خوام که این لذت و زیبای را به جای من هم ببرید و من را با خوشی‌‌ها و ناراحتی‌‌هاتون همراه کنید

هیچ چیزی زیبا تر از وطن نیست و هیچ چیزی زیبا تر از هم وطن اما کافی‌ نیست، کافی‌ نیست که ، آری آن است، آن خاک پاک سرزمین مادر،

آن مهر و آن عشق و آن خاک پر ستایش میهن،

زیباست آن را گرامی‌ داریم، زیباست آن را در قلب داریم، اما کافی‌ نیست،

تا روزی که نامش را بر قله‌های افتخار بگذاریم و نامش را با افتخار فریاد کنیم:

ایران


نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند 1389 ساعت 02:04 ق.ظ توسط باران هفت سین |

کریسمس مبارک

سال نو میلادی،یک سال هم گذشت چه قدر زود و چقدر دوست داشتنی بود با همه لحظه‌های شاد و تلخ.....خیلی‌ آرزو‌های قشنگ دارم برای این سال نو برای خودم برای تو و برای همه......عاشق زیبای‌های کریسمس هستم،با برف و یه درخت خوشگل و یه قلب مهربون که مال  تو....

Einen guten Rutsch,und ein gutes neues Jahr

Happy new Year


نوشته شده در پنجشنبه 9 دی 1389 ساعت 11:56 ب.ظ توسط باران chrismas |


Design By : Pichak