تبلیغات
ღ ღ ღفریاد خاموش ღ ღ ღ
تاریخ : پنجشنبه 24 مرداد 1392 | 09:17 ب.ظ | نویسنده : باران


تا حالا راجع به جدایی فکر کردی، حتما هم براتون پیش اومده که از کسی‌ یا چیزی باید جدا میشدید که خیلی‌ براتون عزیز بوده، حتما براتون پیش اومده، که بعد از این همه دلتنگی‌ و ناراحتی‌ به یه حدی برسید که بگید، باید رها کرد، باید گذشت و رفت و باید نبود. گاهی‌ اونقدر این دل‌کندن از چیز‌ها و یا آدم‌هایی‌ که دوسشون داریم زیاد میشه که دیگه بالاخره یک روزی میاد که میفهمی، این بازی روزگار است ، که باید فقط با این باور زندگی‌ کرد که هیچ چیز جاودان نیست.

هنوز یادمه وقتی‌ که ۷ یا ۸ ساله بودم و عروسک هم را جایی‌ میگذاشتم که پیداشون نمیکردم ، زار زار واسشون گریه می‌کردم و دیگه حتا نمی‌خواستم بدون وجود عروسک هام زندگی‌ کنم، و همه چیز برام بی‌ معنی‌ میشد. 

هنوز تو خاطرم هست وقتی‌ که با ۱۱ سالگی عروسک مورد علاقم را که کادو ی تولدم هم بود، یک بار گم کردم چقدر غصه میخوردم و هر شب خوابش را میدیدم، خواب میدیدم که پیداش کردم و کلی‌ ذوق می‌کردم. 

وقتی‌ ۱۶ سال شدم، و اولین دفتر شعر هام را که برام خیلی‌ ارزش مند بود، گم کردم، حسابی‌ ناراحت شدم و حتا دیگه دوست نداشتم شعر بنویسم، چون اون‌ها برام خیلی‌ عزیز بودن...

اما حالا که ۲۰ ساله شدم نه برای گم شدن عروسک هام زار زار گریه می‌کنم و نه اینکه با نبود عروسک مورد علاقه‌ام هر شب خواب میبینم، با این حال که الان خیلی‌ وقت نمی‌دونم کجاست ! دیگه حتا فکر کردن به اولین دفتر شعر‌ام هم منو ناراحت نمی‌کنه . و این بازی روزگار و حقیقت هم همینه...

گاهی‌ همین طور میشود، که تنها عادت میکنی‌ که هیچ چیز جاودان نیست و دلبستگی چیزی جز آزار دل‌ نیست. حالا که من دلم را آزار داده ام، مانده‌ام چه کنم ! 

باران



تاریخ : یکشنبه 20 مرداد 1392 | 03:01 ب.ظ | نویسنده : باران
"الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها         که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها" "

این شعر معروف حافظ را که دیگه همه میشناسیم ! که عشق آسان نمود اول ولی‌ افتاد مشکل‌ها !

آیا واقعا همینطور هست؟؟ امروز داشتم اصلا به این فکر می‌کردم، که عشق چی‌ هست و اصلا آیا هنوز هم همچین چیزی وجود داره؟ با این همه دوز و کلک تو این دوره زمونه بعضی‌ وقت‌ها فکر می‌کنم که عشق فقط، فقط تو قصه هاست... مثل لیلی و مجنون یا شیرین و فرهاد یا حتی رومیو و جولیا، عشق‌های حقیقی‌ که فقط تو قصه‌ها برامون تعریف کردن، همین احساس‌های حقیقی‌ که باهم به وجود میان و براش جنگیده می‌شه و با هم به پایان میرسه !


عشق یعنی‌ دوست داشتن، دوست داشتنی که به پایان نرسه و فقط خود خواهی‌ توش نباشی‌. عشقی‌ که با همه دلخوری‌ها بدونی هنوز دوسش داری و با همه دعوا‌ها بدونی که بدون اون نمیتونی ! همیشه این را شنیده بودم و تازه بهش رسیدم که یعنی‌ چی‌ : " کسی‌ را پیدا نکن که بتونی‌ باهاش زندگی‌ کنی‌ بلکه با کسی‌ باش و زندگی‌ کن، که بدون اون نتونی زندگی کنی‌ !" این دقیقا همون احساسی که داشتم ازش حرف میزدم، همون احساسی‌ که ته قلبت هست که میگه هنوز دوسش داری حتی وقتی‌ میگی‌ برو،حتی وقتی‌ با غرور میگی‌ دیگه دوست ندارم یه چی‌ ته اون دلت هست که میگه دروغ‌ نگو ! 


اما زیبایی‌ عشق به همین چیزاست ! به همین بودن‌ها و نبودن ها، به همین خواستن‌ها و نخواستن‌ها و به همین احساس‌های غرور که در کنارشه حس دوست داشتنت نمیذاره از طرفت دل‌ بکنی، همون حسی که داره تواین دلت فریاد می‌زنه اون برمی‌گرده .


به نظر من رسیدن به عشق آسون نیست، باید براش تلاش کرد زحمت کشید، ساختش و اون هم دو نفره، چون از قدیم و ندیم گفتن که "یک دست صدا نداره "، این هم مانند عشق میمونیه که با تلاش و بودن دونفر می‌تونه جاودانه بشه، همون طور که می‌تونه به راحتی‌ به پایان برسه ! 

اگر عشقی‌ داری، براش تلاش کن، نگذار به راحتی‌ از بین بره و نگو که کسی‌ دیگری هست ! سعی‌ نکن جای آدم‌ها را با یه کس دیگه پر کنی‌، آدم‌ها جایگزین شدنی نیستند... و زندگی‌ یعنی‌ جنگیدن، برای خواسته ها، گاهی‌ سخت تر و گاهی‌ آسون تر، این تو هستی‌ که تصمیم میگیری، چقدر قوی هستی‌ و براش انرژی صرف میکنی‌. هیچ چیزی توی دنیا به راحتی‌ به دست نمیاد ! 

 



تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد 1392 | 07:59 ب.ظ | نویسنده : باران

 تا حالا به غربت فکر کردی، غربت چی‌ هست اصلا ؟

تا همیشه و الان بهمون یاد دادن، که غربت جایی‌ خارج از کشور، جایی‌ که آدم هاش را نشناسی و زبانش برات غریبه باشه ، اما نه غربت می‌تونه دقیقا  پیش بهترین و عزیز‌ترین کسای آدم باشه، همون جایی‌ که کسی‌ نمیفهمتت. غربت همون جایی‌ که تو با عشق باشی‌ اما عشقت به چشم نیاد، یعنی‌ روز‌هایی‌ که با تلخی‌ سپری میشن. و لحظه‌های زیبایی‌ که کم کم برات غریبه میشن. 

غربت جای دوری نیست. همون جاییست که دنبال دلی‌ آشنا میگردی و جز غریبگی و دورنگی چیزی را پیدا نمیکنی‌ ! الان تقریبا ۴ سال که به گفته همه دارم توی غربت زندگی‌ می‌کنم، اما هیچ گاه تا به حد امروز احساس نکردم توی غربتم، وقتی‌ که لحظه هام و عزیز‌ترین کسم برام غریب شدند، وقتی‌ که احساس کردم حرفی‌ برای گفتن نیست، برای کسی‌ که دوست داشتم هر ثانیه حرف بزنم....

 فکر می‌کردم غربت یک مکان بسه، اما حالا فهمیدم غربت تنها یک احساس، و تا به امروز هیچ گاه این حس را نداشتم ...

بد‌ترین غربت زمانی که زیبا‌ترین چیز‌های زندگی‌ که بهش دل‌ می‌بندی برات یک‌دفعه غریبه بشن ، من با این غریبگی و توی این غربت هلاک خواهم شد !

غریبه ی آشنا "باران" !



تاریخ : چهارشنبه 9 مرداد 1392 | 02:29 ب.ظ | نویسنده : باران

" همیشه بی‌ صدا مانده‌ام و بی‌ صدا پرواز کرده‌ام ! تنها در غروب چشمان تو بود که نه از ماندن خبری بود و نه از پرواز!"


سلام دوست‌های گلم، 

امروزم یه روز قشنگ خداست ! اما گاهی‌ ما قشنگی‌‌ها را فراموش می‌کنیم، گاهی‌ اونقدر غرق در چیز‌های دیگه می‌شه که یادمون میره، خنده کودک هم زیباست، که صدای شر شر بارون توی ناودون دلنشین، که لحظه ی طلوع چقدر دل‌انگیز. اونقدر غرق چیز‌های دیگه شدیم که فراموش کردیم که با یک لبخند هم می‌توان شاد بود، می‌توان رویا داشت و می‌توان زیبا زیست !


زیبا و قشنگی‌ را تقدیم لحظه‌های تکتکتون می‌کنم ! 

من هم از این راه خسته‌ام ! اما خودم را به آن راه زده‌ام ، "باران"



تاریخ : سه شنبه 8 مرداد 1392 | 06:34 ب.ظ | نویسنده : باران

سلام بر همگی به اون‌هایی‌ که من را میشناختن و هنوز فراموش نکردن و حتی اون‌هایی‌ که من را از یاد بردن، و یک سلام مخصوص به دوست‌های جدیدی که من را نمیشناسن و متقابلا من هم اونارو  !

اگر دقت کرده باشید، پست قبل از این مربوط می‌شه به ۲ سال پیش!

واسه خودم هم جالبه ! 

امروز که واسه گذروندن وقتم توی اینترنت چرخی میزدم تا شاید چیزی جالب پیدا کنم، یادم به وبلاگم افتاد! دلم کلی‌ هواشو کرد، نه تنها اون، بلکه هوای دوست‌های خیلی‌ خوبی که اینجا پیدا کرده بودم و با همشون کلی‌ خاطره داشتم ! مطمئن هم نبودم که آیا هنوز اسم وبلاگ درست توی ذهنم هست یا نه ! هر چی‌ که بود شانسی شانسی درست در اومد! الانم کلی‌ ذوق دارم که دوباره اینجام !

حتما برام نظر بذارید و من را با وب‌های قشنگتون آشنا کنی‌ !

 

 بازگشته دوبارهٔ مسافر در راه "باران" 

 

"در شهری که خورشید را به قیمت شمعی نمی خرند ،پروانه شدن یعنی تباهی !"  در شهری که خورشید را به قیمت شمعی نمی خرند ،پروانه شدن یعنی تباهی !"  در شهری که خورشید را به قیمت شمعی نمی خرند ،پروانه شدن یعنی تباهی !"  

تاریخ : جمعه 7 مرداد 1390 | 11:27 ب.ظ | نویسنده : باران
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی



تاریخ : جمعه 23 اردیبهشت 1390 | 08:43 ب.ظ | نویسنده : باران
 
یك روز زندگی ، دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. 
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سكوت كرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سكوت كرد. 
 
به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزیزم، اما یك روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یك روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن." 
 
 
لا به لای هق هقش گفت: "اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد؟ ..." 
 
 
خدا گفت: "آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند، گویی هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به كارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن." 
 
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حركت كند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف كنم.." 
 
آن وقت شروع به دویدن كرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد كه دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ..... 
 
او در آن یك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... 
 

 
اما در همان یك روز دست بر پوست درختی كشید، روی چمن خوابید، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. 
 
او در همان یك روز زندگی كرد. 
 
فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زیست!" 
 
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.. 
 
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟ 


تاریخ : شنبه 17 اردیبهشت 1390 | 11:35 ب.ظ | نویسنده : باران

روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد . او از پیدا كردن این پول ،آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شده . این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج ) !!! او در مدت زندگیش ، 296 سكه 1 سنتی ، 48 سكه 5 سنتی ، 19 سكه 10 سنتی ، 16 سكه 25 سنتی ، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده 1 دلاری پیدا كرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت . در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین كمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی كه از شكلی به شكل دیگر در می آمدند ، ندید . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد...



تاریخ : شنبه 10 اردیبهشت 1390 | 10:41 ب.ظ | نویسنده : باران
امروز صبح كه از خواب بیدار شدى،نگاهت مى كردم و امیدوار بودم كه با من حرف بزنى.

حتى براى چند كلمه.

اما متوجه شدم كه خیلى مشغولى مشغول انتخاب لباسى كه مى خواستى بپوشى!

وقتى داشتى این طرف و آن طرف مى دویدى تا حاضر شوى فكر مى كردم چند دقیقه اى وقت دارى كه به من بگویى سلام،اما تو خیلى مشغول بودى.

یك بار مجبور شدى منتظر بمانى و به مدت یك ربع كارى نداشتى جز آنكه روى یك صندلى بنشینى.

بعد دیدمت كه از جا پریدى.خیال كردم مى خواهى با من صحبت كنى،اما در عوض به طرف تلفن رفتى وبه دوستت تلفن كردى تا از آخرین شایعات با خبر شوى.

تمام روز با صبورى منتظرت بودم،با اون همه كارهاى مختلف گمان مى كنم كه اصلا وقت نداشتى با من صحبت كنى.

متوجه شدم قبل از ناهار هى دور و برت را نگاه مى كنى،شاید چون خجالت مى كشیدى كه با من صحبت كنى،سرت را به سوى من خم نكردى.

تو به خانه رفتى و به نظر مى رسید هنوز خیلى كارها براى انجام دادن دارى.بعد از انجام دادن چند كار،تلویزیون را روشن كردى،نمى دانم تلویزیون را دوست دارى یا نه؟در آن چیزهاى زیادى نشان مى دهندو تو هر روز مدت زیادى را جلوى آن مى گذرانى،در حالى كه درباره هیچ چیز فكر نمى كنى وفقط از برنامه هایش لذت مى برى...

باز هم صبورانه انتظارت را كشیدم و تو در حالى كه تلویزیون را نگاه كردى شام خوردى،و باز هم با من صحبت نكردى.

موقع خواب... فكر مى كنم خیلى خسته بودى،بعد از آنكه به اعضاى خانواده ات شب بخیر گفتى،به رختخواب رفتى و فورا به خواب رفتى.

اشكالى ندارد احتمالا متوجه نشدى كه من همیشه در كنارت وبراى كمك به تو آماده ام.

من صبورم بیش از آنچه تو فكرش را كنى،حتى دلم مى خواهد كه یادت بدهم تو چطور با دیگران صبور باشى.

من آنقدر دوستت دارم كه هر روز منتظرت هستم.

منتظره یك سر تكان دادن،دعا،فكر یا گوشه اى از قلبت كه متشكر باشد.

خوب من باز هم منتظرت هستم،سراسر پر از عشق تو...

به امید آنكه شاید امروز كمى هم به من وقت دهى،نمى دانم آیا وقت كردى نوشته را بخوانى؟!

اگرنه مى فهمم و هنوز هم دوستت دارم...

دوست و دوستدارت:خدا.



تاریخ : پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 | 12:19 ق.ظ | نویسنده : باران



سلام به همه دوستای خوبم  از این به بعد وبلاکم هر 3 روز یه بار آپ میشه
و اگر نتونستم خببرتون کنم ازم دلگیر نشید چون وقت نمیکنم که به همه خبر بدم
دوستتون دارم باران


تعداد کل صفحات : 7 ::      1   2   3   4   5   6   7  

  • علی شش
  • سرکه
  • کارت شارژ همراه اول